احساس....

وقتی خوندم نمیدونم چرا  یه دفعه دلم خواست تو پاتوق هم بذارمش....

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود. ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! … کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»

زمان: 2015-06-30 03:23:51

تشــــکر تشــــکر تشــــکر تشــــکر

4شنبه بهترین روز تو این چندسال زندگیم بود. اولش که دوست خوبم فائزه جون با یه کیک خوشگل و شمع خاصش واقعأ خوشحالم کرد. بعدش یه جشن کوچولو با دوتا دیگه از دوستامون(مهسا و آذر) گرفتیم. اون لحظه من دیگه واقعأ تو ابرا بودم. به پیشنهاد من و همکاری دوستای گلم قرار شد بریم خانه والیبال تا بازی رو ببینیم(حالا بماند چقدر بدبختی کشیدیم سر پیدا کردن مسیری که تو طرح ترافیک نباشه و با چه مکافاتی خودمونو رسوندیم. آخ که چقدر دویدیم تا اونجا. بهش که فکر میکنم اشک تو چشام جمع میشه) وقتی رسیدیم اولش دخترارو راه نمیدادن با کلی صحبت کردن قرار شد زنگ بزنن فدراسیون اجازه بگیرن خدا پدر و مادرشونو حفظ کنه که اجازه دادن رفتیم تو. یه ربع اول به معنای واقعی هنگ کرده بودم که واقعأ دارم بازی رو از نزدیک میبینم.(اینجا دیگه رسیده بودم به آسمون هفتم). بعد از چند دقیقه دخترا شروع کردن به تشویق کردن همشم میگفتن شـــــــــــــیره.... اصلأ هم بلد نبودن تشویق کنن مثلأ موقع سرویس زدن تیم متین که می شد عوض اینکه ساکت شن تا تمرکز بنده خدا به هم نخوره شروع می کردن تشویق کردن. آخر سر یه شعر کوچولو واسه کاپیتان نوشتم دادم به فائزه جونم داد به یه دختره که مثلأ لیدر تیم بود و شروع کردن به خوندن. واااای خییییلی خوش گذشت. درسته که آخر سر متین باخت ولی اصلأ مهم نبود. مهم این بود که بالآخره تونستیم بازی رو از نزدیک ببینیم. واقعأ روز خاص و تکی بود. فکرنکنم دیگه تکرار شه. اینارو گفتم تا حالا از دوستای نازنینم فائزه- مهسا- آذر که واقعأ خوشحالم کردن و باعث شدن 92/11/23 یه روز دوست داشتنی و به یاد موندنی واسم شه تشکر کنم. خیلی تکید دوستای گلم. دوستتون دارم با معرفتا....
زمان: 2015-06-30 03:23:51